نبودی من برایت گریه کردم
برای غصه هایت گریه کردم
من امشب بغض تلخم را شکستم
نشستم بی نهایت گریه کردم
چو در پسکوچه های چشمم امشب
ندیدم رد پایت گریه کردم
تو کوهم بودی و هستی کجایی؟
که من برشانه هایت گریه کردم
بگو ای آسمان با او که امشب
به یادش پا به پایت گریه کردم
چو بودی گریه میکردی به حالم
نبودی من به جایت گریه کردم

بی اعتنا به عشق من ای داد، می روی شعر مرا نخوانده و چون باد، می روی
در خلوتم دگر خبری از بهار نیست ای آه..... تا بلندی فریاد می روی
یخ بسته ام بیا به تماشای مردنم گرمای با سخاوت مرداد ، مـــی روی
یک عمر با نگاه تو من شعر گفته ام ای عشق،ای صمیمی همزاد می روی
با تو نفس کشیدن من رنگ تازه داشت ای یادگار لحظه میلاد .....می روی
با تو تمام زندگی ام شکل می گرفت با من بگو
چگونه تو از یاد
می روی
همه جا سبز پوش است
بهار می بارد
و من در سر انگشت شاخه ها
ترا می بینم
حس می کنم
سال 1387
بر همه شما دوستان عزیز
مبارک باد!!
نظر یادتون نره!؟
با آرزوی رهای هر کشور اشغال شده!

من برای مرگ خود یک بهانه میخواهم یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که میدانی باتو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هزگز
گر بهانه این باشد من بهانه میگیرم
و عاشقانه میمیرم

دانشجويي سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسيد(آيا در اين کلاس کسي هست که صداي خدا را شنيده باشد؟) کسي پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسيد:(آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسي پاسخ نداد.
استاد براي سومين بار پرسيد): آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را ديده باشد؟) براي سومين بار هم کسي پاسخ نداد. استاد با قاطعيت گفت:(با اين وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هيچ روي با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذيرفت. دانشجو از جايش برخواست و از همکلاسي هايش پرسيد: (آيا در اين کلاس کسي هست که صداي مغز استاد را شنيده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسي چيزي نگفت.
(آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را ديده باشد؟)
وقتي براي سومين بار کسي پاسخي نداد، دانشجو چنين نتيجه گيري کرد که استادشان مغز ندارد.
روزي ما دوباره کبوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روز ي که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري ست
روزي که ديگر در هاي خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه ايست
و قلب
براي زندگي بس است.
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي که که آهنگ هر حرف ،زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانه ييست
تا کمترين سرود ،بوسه باشد
روزي که تو يايي،براي هميشه بيايي
و مهرباني با زببايي يکسان شود
روزي که ما دوباره براي کبوترهايمان دانه بريزيم...
ومن آن روز را انتظار مي کشم
حتي روزي
که ديگر
نباشم!